محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1134

تاريخ الطبرى ( فارسي )

بودند . صبحگاهى غمگين بود و پيوسته به آسمان مىنگريست . بطريقان گفتند : « اى پادشاه ترا غمگين مىبينيم ! » گفت : « آرى ، ديشب خواب ديدم كه پادشاه ختنه ظهور كرده است . » گفتند : « اى پادشاه قومى جز يهود ختنه نمىكنند كه آنها نيز در قلمرو تو و زير تسلط تو هستند . به همه كسانى كه فرمانبر تواند كس بفرست تا يهودان قلمرو خويش را گردن بزنند و از اين غم بياساى . » بطريقان در اين گفتگو بودند كه فرستادهء امير بصرى به نزد هرقل آمد و يكى از عربان را همراه آورد ، و چنان بود كه ملوك اخبار را به هم مىرسانيدند . فرستادهء امير بصرى گفت : « اى پادشاه ، اين مرد از عربان است كه گوسفند و شتر دارند و از حادثهء عجيبى كه به ديار وى رخ داده سخن دارد ، در اين باب از او پرسش كن . » قيصر به ترجمان خويش گفت : « از اين عرب بپرس حادثه اى كه به ديار وى بوده چيست ؟ . » و چون ترجمان پرسيد ، عرب گفت : « در ميان ما مردى ظهور كرده كه پندارد پيمبر است ، جمعى پيرو او شده‌اند و جمعى مخالفت او كرده‌اند و در ميانشان جنگها رفته و بر اين حال هستند . » قيصر گفت عرب را برهنه كنند و ديد كه ختنه كرده است و گفت : « خوابى كه ديدم همين است نه آنچه شما مىگفتيد ، جامهء عرب را بدهيد تا برود . » پس از آن سالار نگهبانان خويش را خواست و گفت : « همهء شام را زير و رو كن و يكى از قوم اين مرد ، يعنى پيمبر ، را پيش من آر . » ابو سفيان گويد : ما در غزه بوديم كه سالار نگهبانان به ما تاخت و گفت : « شما از قوم اين مرديد كه در حجاز است ؟ . » گفتيم : « آرى . » گفت : « با من پيش شاه آييد . »